تبليغاتX
تنها ترین تنها

تنها ترین تنها

توی تاریکی شبهام تویی تنها تک ستاره بیا باز با هم بمونیم با یک چشمک دوباره

اربعین

اربعین رو به همه عزیزا تسلیت عرض میکنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 20:47  توسط سایه  | 

اس ام اس های عاشقونه!

وقتي خاطره هاي آدم زياد ميشه ديوار اتاقشون پر عکس ميشه اما هميشه دلت واسه اوني تنگ ميشه که نميتوني عکسشو به ديوار بزني

  وقتی که به دنیا اومدم صدایی در گوشم طنین افکند و گفت من تا آخرین لحظه عمرت با تو هستم گفتم تو کیستی گفت من غمم: پیش خود خیال کردم که غم عروسکی هست که من با اون بازی کنم اما الان که فکرشو میکنم میبینم من بازیچه ای هستم به دست غم 

مینویسم من که عمری با خیالت زیستم / گاهی از من یاد کن ، اکنون که دیگر نیستم  

 

با هزار و يک ترفند شاخه گلي مصنوعي را در ميان گلهاي شاداب گلدانت پنهان کردم، و در دفتر خاطراتت نوشتم: «تو را دوست دارم، خواهم داشت تا زماني که آخرين گل پژمرده شود...»

 

 گفتی محبت کن برو ، باشد خدا حافظ ولی / رفتم که تو باور کنی دارم محبت میکنم . . . 

تیری زدی به قلبم رد نکردم جدایی را تو کردی من نکردم

 

  اگر چشمان من دریاست تویی فانوس شبهایش اگر حرفی زدم از گل تویی مفهوم و معنایش 

 

 در دنیایی که مردمانش عصا از دست کور میزنند من خوشباور آنجا محبت جستجو کردم 

 

  اونی که از معرفت و مردونگی دم میزنه بی هوا از پشت به آدم خنجر میزنه 

 معرفت در گرانیست به هر کس ندهندش پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهندش 

 

 دوست دارم سیگار باشم لوطیان دودم کنند دوست ندارم شمع باشم دختران فوتم کنند 

 

واست شب اس ام اس زدم که بگم : دنیام تاریکه مثل شب ، تنهام مثل ماه ، کوچیکم مثل ستاره ؛ اما دوستت دارم اندازه آسمونی که اندازه نداره... 

 

چه رنجی است لذت ها را تنها بردن... و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن... و چه بدبخت آزاد دهنده ایست تنها خوشبخت بودن... 

چقدر سخته گل ارزوهات رو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشكني اونوقت ‏اروم زير لب بگي : گل من باغچه ي نو مبارك...

 شبی از شب ها تو به من گفتی که شب باش من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود به امیدی که تو فا نوس شب من باشی

دستانم بوي گل ميداد ,مرا به جرم چيدن گل محكوم كردند,اما هيچ كس فكر نكرد شايد من گلي كاشته باشم . تقديم به عشق مغرور من كه هيچ گاه اين را نخواهد خواند 

مینویسم من که عمری با خیالت زیستم / گاهی از من یاد کن ، اکنون که دیگر نیستم

  

گفتی محبت کن برو ، باشد خدا حافظ ولی / رفتم که تو باور کنی دارم محبت میکنم . . .

 

روزی که به دنیا اومدی داشت بارون می اومد ولی هوا ابری نبود.میدونی چرا؟اون روز فرشته هاداشتن از اون بالا گریه میکردن.چون یکی از اونا کم شده بود.

 

آغاز کسی باش که پایان تو باشد مجنون کسی باش کلیلا تو باش و یک چیز عاشق هیچ کس نشو من اینو از ته دل گفتم  

بیاموزیم که اگر ستاره نیستیم، ابر هم نباشیم که جلو درخشش ستاره ها را بگیریم!

 

دلم را در غمت کردم ز هر ویرانه ویرانتر

چو دیدم دوست میدارد دلت،دل های ویران را.. 

 

 دلم در دیدن رویت همیشه می کند فریاد به یاد اولین روزی که مهرت در دلم افتاد

قلب من در هر زمان خواهان توست  / این دو چشمان عاشقم مهمان توست  

گرچه لبریز از غمی درمانده ام / این نگاهم  در پی درمان توست . . .

 

 در یک آشنایی دوستانه ما با هم دست دادیم ٬ تو فقط دست دادی . . .

و من . . . همه چیز از دست دادم . . .

غافل گیر کردن بنده از جانب خداوند به این شکل است که به او نعمت فراوان دهد و توفیق شکر گزاری را از او بگیرد

 کجا دنبال مفهومی برای عشق میگردی؟

 که من این واژه را تا صبح معنا میکنم هر شب

  

ماه را هدف قرار بده تا اگر هم به خطا رفتی جایی میان ستارگان سر در آوری.

  

امشب شب آخریه که مزاحم دلت شدم / خورشید فردا مال تو ببخش که عاشقت شدم . . .

  اگر در خواب میدیم غم روز جدایی را به دل هرگز نمیدادم خیال آشنایی را

در عشق حد اقل قطره ای جنون هست

و در حنون هم همیشه دریائی از عشق . . . 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 15:32  توسط سایه  | 

روزهای من !!!!!

بد شانسی !!

والا چی بگم که من از شانس بدم چی میکشم ؟!

هرچی بگم بازم کمه !

آخیش به یاد دوران مدرسه افتادم بزار تعریف کنم :

روز دوشنبه بود و ما با آقای نجیب داشتیم ! اسمش که خیلی بهش میاد دبیر خیلی خوبی بود دوم دبیرستان بودم . خلاصه این آقای نجیب ما داشت درس میداد و بچه ها به اصطلاح گوش میدادن ! گوش دادن که چه عرض کنم !!

ردیف اول در حالی که به زور داشتن چشماشون رو باز نگه میداشتند به تخته سفید خیره شده بودند و ردیف دوم که دیگه هیچی همش داشتند با هم حرف میزدند و با کاغذ پیغام و پسغام میفرستادند !

ردیف آخر که من و دوستم شبناز بودیم ! شبناز دستش درد نکنه داشت چرت میزد ! منم که از بیکاری داشتم به درس گوش میدادم ! ای بابا کلاس دیگه حسابی کسل کننده شده بود ! آقای نجیب خوب درس میداد ولی اون روز نمیدونم چرا همه احساس کسالت میکردند !

منم که تازگیا از شبناز تیر کمون بازی رو یاد گرفته بودم با دیدن کش توی دستم با خوشحالی شبناز رو زا خواب ناز بیدار کردم که با اعتراض گفت : چه خبره ؟! پسره میخواست شماره شو واسم بده !

عجب لابد زده بود به سرش ! یه ابرویی بالا انداختم و رو به شبناز گفتم : hello ?!  بیداری ؟!

شبناز نگاهی به من کرد و گفت : آره !

: آتیش پاره !

شبناز با عصبانیت گفت : ای بابا ییدارم کردی که این حرف هار و بگی ؟!

: چرا ناراحت میشی ؟! کاغذ داری ؟!

شبناز با تعجب گفت : کاغذ میخوای چیکار ؟! خاک عالم این همه آدم دور و برت نشستن اونوقت منه بیچاره رو بیدارم کردی ؟!

: خب راستش دیدم دور و برم همه آدم نشستن و کنارم یه خر تمرگیده گفتم آدم ها رو ول کنم به خر بچسبم !

: گم شو پررو !

: ای بابا خودمونی میگم حالا میدی یا نه ؟!

: بیا قربونت برم بگیر حالا اخماتو وا کن !

لبخندی زدم و گفتم : میخوام تیر کمان بازی کنم !

: جدا ؟! منم میخوام بازی کنم !

: باشه اول تو بزن بعد من !

شبناز پوزخندی زد گفت : ببینم بازم کاغذهایی رو که پرت میکنی دو سانتی متری می افتن زمین ؟!

: اِ منو مسخره میکنی ؟! باشه نشونت میدم !

:ببینیم و تعریف کنیم !

اینو گفت و خودش کاغذ رو پرت کرد که به کسی نخورد ! زدم زیر خنده و گفتم : اوه عالی بود !

بعد چند چند سرفه مصلحتی کردم و بات پز و ادا گفتم : یاد بگیرد شبناز خانوم !

اینو گفتم و کش رو رها کردم من زیبا رو نشونه گرفته بودم که تو ردیف دوم نشسته بود ولی متاسفانه اون کج شد تا با بغل دستیش حرف بزنه  جلوی زیبا سمین نشسته بود که اونم خم شد و .. کاغذ که با سرعت هواپیما  حرکت میکرد دقیقا به جایی که آقای نجیب اشاره میکرد خورد و بعد وباره برگشت و به صورتش خورد !!!!

صدای شلیک خنده بچه ها به هوا رفت

                                                      

شبناز که داشت ادای منو در میاورد ( یاد بگیرید شبناز خانوم )

همه داشتند هر و هر میخندیدند طوری که آقا که عصبانی شده بود لبخند زد و برگشت سر جاش نشست و من جرت کردم بگم

سایه : آقای نجیب ببخشید من میخواستم به زیبا شلیک کنم ولی به شما خورد !

لابد  آقای نجیب با خودش میگفت چه دختر پرور یی داره  داره چه قشنگ هم میگه که داشتم تو کلاس تیر کمون بازی میرکردم !!

زیبا با شنیدن این حرف اول با عصبانیت گفت : بله ؟! چشمم روشن !

بعد زد زیر خنده و گفت : حقت بود !

من بیچاره که داشتم فاتحه کارنامه مو میخوندم ور به آقای نجیب گفتم : آقای نجیب نمره آخر سالمو کم نکنید تو رو به خدا !

آقای نجیب لبخندی زد و گفت : نه کم نمیکنم !

اینو گفت و بعد رو به بچه ها گفت : اینقدر آدم مهمی شدم که دارن به من شلیک میکنند !

همه زدند زیر خنده و من با راحتی گفتم : آخییییییییییییییییش نمره مو کم نمیکنه ! 

باز هم دارم از بد شانسی هام که خنده دارن ...بزارید برای بعد !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 22:4  توسط سایه  | 

جک های خفن!

 

لره تلویزیون میخره بعد کنترلشو پس میاره به صاحب مغازه میگه بیا داداش این ماشین حساب توش بود ما حرومی بهمون نمیاد.

 

یه بار از یه عرب می پرسن : اگه همه دنیا رو بهت بدن چکار میکنی ؟ میگه : میفروشم . میرم کویت!!!

ترکه زنگ میزنه رادیو میگه آقا الان صدای من داره پخش میشه؟ مجری میگه: آره میگه یعنی الان صدای من از رادیوی نانوایی هم پخش میشه؟ میگه : خب برادر من هر جا رادیو روشن باشه صدای شما پخش میشه . میگه : اصغر نون نخر مامانت خریده.

غضنفر یک نفر رو میبره پزشکی قانونی و میگه: لطفا جواز دفن اینو صادر کنین. میگن: چرا مرده؟ میگه: سم خورده! میگن: پس چرا زخمی شده؟ میگه: آخه نمیخورد

 

قاضی چرا با سر زدی توی صورت دوستت ؟!

غضنفر: جناب قاضی خودش میخواست ! هر وقت من رت میدید میگفت یه سری با ما بزن !

یه غضنفر تو آینه عکس خودشو می بینه بعد می گه: ا…این چه آشناست ! بعد از «یه ساعت فکر کردن داد می زنه: فهمیدم… این همون کره خریه که امروز تو آرایشگاه یک ساعت زل زده بود به من !

یه روز یه غضنفر میزنه ننه و باباش رو می کشه٬ ازش میپرسن چرا کشتیشون؟میگه  بعد  « چهل سال به رابطه کثیفشون پی بردم!

 معلم: چرا در نوشتن انشا از پدرت کمک نمی گیری؟
دانش آموز: آخه اون از دست شما دلخوره! چون شما هفته ی قبل به انشای اون نمره بدی دادید!


معلم: چرا انشایی که درباره ی گربه نوشتی مثل انشای برادرته؟!
رضا: آقا اجازه چون ما یک گربه بیشتر توی خونمون نداریم!!

به غضنفر میگن شیری یا روباه ؟! میگه : مگه خر چه عیبی داره ؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 16:43  توسط سایه  | 

شعر های عاشقانه

چکه های خاطره

از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...

دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا‌ به لا‌ی انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلا‌لی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر

بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.

می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.

به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلا‌ب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.

نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...

تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...

حالا‌ از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!

و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لا‌یشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.

لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید...

دست خودم نیست

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

                      

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 10:57  توسط سایه  |